تبليغاتX
من و سرطان

من و سرطان

دانستنیها و خاطرات من از سرطان
محرم
+نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت12:17 بعد از ظهرتوسط امیر |
سلام دوستان

بزودی مطالبی راجع به بیماری سرطان(معرفی و درمان و ...) در وبلاگ میذارم.

ضمنا بزودی بخش اس ام اس و موبایل هم راه اندازی می شود.

+نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت12:12 بعد از ظهرتوسط امیر |
ادامه خاطرات

عمل دوم را هم انجام دادم.اين بار 5/1 ساعت توي اتاق عمل بودم بر خلاف عمل اول كه 4-3 ساعت طول كشيد.

اين عمل هم با وجود دشواري ولي با موفقيت انجام شد.و من پس از 6 روز از بيمارستان ترخيص شدم.

همچنين قرار شد پس از بهبودي نسبي براي شيمي به بيمارستان مراجعه كنم.

وقتي كه براي دوره ي اول شيمي درماني وارد بخش شدم پرستارهايي كه مرا مي شناختند شوكه شدند!

چون حال مرا خوب شده مي دانستند.

خوشبختانه دكتر جراح توانسته بود تومور را بطور كامل از كبدم خارج كند و اين جاي خوشحالي داشت.

من بايد 12 دوره شيمي درماني انجام مي دادم البته با داروهايي متفاوت از دوره ي اول.

نام دارو cmpto بود.دارويي بسيار قوي و با عوارض فراوان.ازجمله حالت تهوع شديد- ريزش مو- بي اشتهايي و ...

دوره ي اول خيلي بد بود.تقريبا روزي 15-10 بار حالم بهم مي خورد.

ضمنا من بخاطر بي اشتهايي 3 روزي رو كه بيمارستان بودم غذا كه هيچ حتي اب هم نمي خوردم.

روزهاي بدي بود ولي گذشت...........................

بدنم كم كم به داروها داشت عادت مي كرد.

ضمن اينكه من همچنان محكم و با روحيه و اميدوار بودم وهستم و خواهم بود.

الان كه دارم اينها رو مي نويسم 1 ماه ميشه كه 12 دوره ي شيمي تموم شده و موهامم كم كم داره در مياد.اره قربونش.............

جواب تمام ازمايشات و سي تي اسكن هم بسيار خوب بوده.

جمله اخري هم كه به دكترم گفتم و مورد تحسين او قرار گرفتم اين بود:

به سرطان بگوييد خودش را خسته نكند من هيچ وقت نا اميد نمي شوم!
+نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت12:8 بعد از ظهرتوسط امیر |
ادامه

6 ماه شيمي شروع شد و دوره ها پشت سر هم ميومدن و ميرفتن.

ولي چه شيمي درماني ييييييييييييييييييييي كه سيزده بدر!باور كنيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مگه دوستاي تو بيمارستانم و پرستاراي اونجا مي گذاشتن به من بد بگذره!

پرستارها"كه همينجا جا داره ازشون يه تشكر گرم صميمانه و خالص بكنم.

انشا ا.. هر چي از خدا مي خوان بهشون بده.

هر شب با پرستارها و بچه ها مي نشستيم ورق بازي و جك گفتن و بگو بخند!

البته پرستار ها هم با همه كس اينجوري نبودن. همش به خاطر روحيه ي خوبم و بي خيالي!!!

جواب ازمايشها هم همه خوب بود.

و..................6ماه تموم شد.

ازون به بعد فقط براي دادن ازمايش و چك اپ مي رفتم بيمارستان(3ماه يكبار)

و ورزش هم مي رفتم بطور مرتب.

ازمايشها همه خوب بودن فقط يه انزيم كبدي بنام alkalin phosphates بود كه مقدارش هر بار بالاتر مي رفت! سونوگرافي و سي تي اسكن هم چيزي نشون نمي داد!

تا اينكه 1 سال گذشت.

يعني خرداد ماه امسال ازمايش تومور ماركرم بالا رفت و بعد از MRI فهميديم كه متاستاز داده به كبدم يعني سرايت كرده به كبدم! و يه تومور 5/2 سانتي تشكيل داده.

شوكه شدم!چون وضع من نسبت به بقيه زمين تا اسمون فرق مي كرد. 

 بيشتر ناراحتي من از ناراحتي پدر و مادرم بود.

پس دكترم گفت هر چه سريعتر بايد به جراح مراجعه كرده وعمل كنم.

جراحم دو روز بعد برام وقت عمل زد چون كبد عضو تردي هست و هر چه ديرتر اقدام ميكردم ناحيه ي درگير گسترده تر مي شد.

پس من اماده ي عمل دوم شدم.

ادامه دارد..................

سعي كن تو زندگيت مثل زود پز باشي يعني تو اوج زماني كه جوش مياري سوت بزني!!!

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت2:15 بعد از ظهرتوسط امیر |
دوست عزیز نظرات شما باعث بهتر شدن وبلاگ خواهد شد پس خواهش می کنم بدون نظر وبلاگ را ترک نکنید

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت12:0 بعد از ظهرتوسط امیر |
ادامه

سوالات من درباره ي جواب ازمايش بي نتيجه بود!تا اينكه خودم دست به كار شدم شروع به ترجمه ي جواب ازمايش كردم تا اينكه رسيدم به كلمه ي adenocarcinoma (غده ي سرطاني)

اولش كمي جا خوردم ولي چون امادگيشو داشتم زياد ناراحت نشدم!!

بله!من به سرطان روده ي بزرگ مبتلا شده بودم!

اون لحظه همه انتظار داشتن من گريه كنم يا داد بكشم يا.... ولي از اونجايي كه من روم خيلي زياده اصلا هيچ عكس العملي نشون ندادم و چون مانند اكثر مردم(متاسفانه) اطلاعات زيادي راجع به بيماري نداشتم شروع به تحقيق از اينترنت كردم.....

نمونه اينكه امروز(16/10/86) دم دكه ي روزنامه فروشي ايستاده بودم كه روزنامه فروش پرسيد: ببخشيد!ابروها و موهات رو خودت تراشيدي؟؟؟

منم گفتم نه!شيمي درماني كردم

پرسيد:چي هست؟

گفتم: براي درمان سرطان.........

پرسيد چجوري ادم مبتلا ميشه؟از طريق جنسي؟؟؟

من كه جا خورده بودم گفتم: نه بابا و براش توضيح دادم.

پرسيد: حالا درموني داره؟

گفتم:اره و....................اومدم خونه!!!

متاسفانه مردم ما اطلاعات زيادي راجع به اين بيماري ندارند وفكر مي كنند هر كي سرطان بگيره 100% مردنيه!!!

حتي نحوه ي درمان يا پيشگيري رو هم نميدونن!

مثلا اگه من خودم قبل از ابتلا مي دونستم كه رژيم غذايي چقدر تاثير داره يك سال اول تو خوابگاه دانشگاه همش سوسيس و كالباس و ساندويچ و پيتزا نمي خوردم

مقصر اصلي به نظر من تو اطلاع رساني رسانه و وزارت بهداشته!!!

اگه تلويزيون به جاي اينكه هر روزبگه كه مثلا فلان حزب چه سخني از خودش ول كرده و حرفاي مفت يه عده اي و يه مشت برنامه هاي مسخره ي بيخود رو پخش كنه روزي نيم ساعت راجع به اين قبيل بيماريا اطلاع رساني كنه اولا اين قدر هزينه ي درمان رو دست مردم و دولت نميمونه ثانيا مردم اين همه گرفتار نميشن

البته مردم حق دارن!!

تا حالا نشده تلويزيون يه فيلم نشون بده يكي كه سرطان داره خوب شده!انگار هر چي نقش اضافه تو فيلم هست و مي خوان يه جوري حذفش كنن سرطان مي گيره و ميميره!!!!!!!

پارسال من توي بيمارستاني كه شيمي مي كردم شلوغ نبود ولي امسال صبح ها توي درمونگاه انكولوژي جاي سوزن انداختن هم نيست! حتي بعضي روزا تخت واسه بستري شدن كم مياد!!!!!

اخيش حرفاي دلمو زدددددددددددددم

ادامه ي داستان در پست بعدي..........

شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت!!!

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت11:53 قبل از ظهرتوسط امیر |

خلاصه اون روز ما رفتيم خونه ي خاله.

ساعت 9-8 شب بود كه سمت راست شكمم درد گرفت(بسيار شديد) طوري كه مجبور شديم فوري به اورژانس مراجعه كنيم.

دكتر اومد منو معاينه كرد و تشخيص اپانديس داد و قرار شد تا ساعت 11 كه منو به اتاق عمل ميبرند چيزي نخورم.

مني كه تا اون موقع رنگ اتاق عملو نديده بودم خيلي اضطراب داشتم.

اصلا متوجه نشدم كي بيهوش شدم.

يواش يواش داشتم بهوش ميومدم.درد بسيار شديدي احساس مي كردم كه بعدا فهميدم نه تنها بخاطر عمل اپانديس بوده بلكه بخاطر بيوپسي روده هم بوده!

اون شب هرچي التماس به پرستارها كردم براي تزريق مسكن افاقه نكرد.

معمولا افرادي كه اپانديس عمل مي كنند يك روز بعد ترخيص مي شوند ولي من يك هفته ايي بود كه در بيمارستان بودم و هر چي از دكترم مي پرسيدم چرا؟فقط مي گفت اپانديس نبوده و بايد يه عمل ديگه انجام بدم.

حتي يه شب كه بابام گفت دكتر براي عملت 2 ميليون تومن خواسته من زدم زير گريه!نه براي پولش

 بلكه من پيش خودم مي گفتم چي شده كه دكتر اين همه پول براي عمل خواسته!

ولي..............................ولي افسوس كه بابام بد برداشت كرد..................................

بلاخره جواب بيوپسي اومد و دكتر گفت بايد عمل كنم!

اولش دكتر به من گفت روده ات عفونت داره و بايد يه كمشو ببريم.

عمل دوم رو هم انجام دادم و همچنان من ممنوع الغذا بودم(npo)

بلاخره يك هفته بعد پس از 17 روز از بيمارستان ترخيص شدم!

ادامه دارد.....
+نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت7:17 بعد از ظهرتوسط امیر |
شروع

بسم الله الرحمن الرحيم

من امير هستم 21 ساله و مي خوام خاطرات و برداشتهاي خودم از سرطان رو توي اين وبلاگ بنويسم خوندن اين مطالب شايد براتون جالب يا به درد بخور باشه.

الان كه شروع به نوشتن كردم نميدونم از كجا بايد شروع كنم.اصلا ميدوني چيه؟ راستش رو بخواهي من زياد اهل خاطره نويسي نيستم.براي اينه كه الان نوشتن برام سخته ولي مطمئنا عادت مي كنم.

پس بسم ا...

اول از يه كم قبل ترش شروع مي كنم يعني سال 83 سالي كه قبول شدم دانشگاه.اون سال من امتحانات نهايي رو بخوبي پشت سرگذاشتم و با توپي پر سر جلسه ي كنكور نشستم و قبول هم شدم.البته ناگفته نمونه كه رشته ي من الكترونيك بود.

خلاصه من وارد دانشگاه شدم و مثل همه شروع به تحصيل كردم.اوائل فقط به فكر درس خواندن بودم ولي كم كم جو خوابگاههاي پسرونه و مجردي و الافي منو عينهو سگ هار گرفت.

ترم دوم بودم كه با يه بنده ي خدايي(...) اشنا شدم و پاك يادمون رفت كه اصلا براي چي اومديم دانشگاه!

اوضاع به همين منوال ميگذشت كه اقا خرگوشه به اقا شيره گفت...

اوه اوه ببخشيد جو داستان منو گرفت كجا بودم؟اها

تا اينكه ماه رمضون سال 84 رسيد.منم كه طبق معمول روزه هامو مي گرفتم.

ولي.................... خراب كردم .

روز دهم اذر ماه بود(تقريبا دو هفته بعد) كه خونواده ام اومدن شهري كه من درس مي خوندم و از اونجا به خونه ي خاله ام كه در شهر ديگري بود رفتيم.من رفتم چون الان سريال طنز شبكه سه شروع شد پس تا بعععععععععععععععععد

+نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت1:14 بعد از ظهرتوسط امیر |