این روزا من یکی از با انگیزه ترین آدمای روی زمینم! باور کنید بی هیچ اغراقی اینو میگم
انگیزه ی زندگی
انگیزه ی موفقیت
انگیزه ی شاد بودن
انگیزه ی همه چی
و مطمئنم اگه خدا عمری بده یکی از موفق های جامعه میشم
این ترم خیلی سنگین واحد برداشتم و الان قصد دارم یه سه واحدی رو حذف کنم چون نمیرسم بخونمش.
جالبترش اینه که در عرض شش روز ۸ تا امتحان دارم یعنی بعضی روزا دو تا امتحان با هم.
اینقدر سرگرم درس و کارم که به زحمت میتونم وبلاگو آپ کنم.
خیلی خیلی خوشحالم که مشکلات باعث نشد که من جا بزنم و حتی انگیزه ام بیشتر هم شده و الان مثل یه کوه به یه نقطه ی امن و محکم تبدیل شدم.
اکثر آدمایی که میمیرند روحشون از خدا می خواد که یه فرصت دوباره به اونا بده تا برگردن و کارای اشتباهشون رو جبران کنن ولی ۹۹٪ این امکان رو ندارن.
و امثال من که خدا واقعا یه فرصت دیگه بهشون داده باید از این نعمت و توجه خدا بهترین استفاده رو بکنن.
پس پیش به سوی جلب رضای خدا............
امتحانا تموم شد
خوشبختانه و با لطف خدا سربلند بیرون اومدم و جواب زحماتمو گرفتم
مخصوصا درس مخابرات که ۱۲ شدم
۴ تا سوال داده بود که تازه جزوه باز هم بود
اصلا پیدا نکردیم که جزو چه مباحثی هستن سوالات
فکر کنم سوالاشو از سازمان انرژی اتمی روسیه آورده بود.![]()
این روزا همش دارم ضد حال می خورم![]()
آخه امتحانای دانشکده ی ما بخاطر جلوگیری از اجتماعات سیاسی و درگیری پشت سر هم لغو میشه
کلی نشستم درس خوندم حالا باید هم دوباره درسارو بخونم و هم تا اواخر تیر امتحان بدیم
راستی چقدر بعضی از مردم ما بی منطق تشریف دارن
آخه آدم باید جنبه ی باخت رو داشته باشه و منطقی بشینه فکر کنه : مگه ممکنه تو انتخابات ۱۱ میلیون یا بیشتر رای رو دستکاری کرد؟
مجریان انتخابات خود مردم(بیشتر معلما) بودن تازه کلی هم نماینده و ناظر هست
بعدشم احمدی نژاد خیلی طرفدار داره مخصوصا تو شهرستان ها و پیروزیش هم خیلی دور از ذهن نبود که حالا بعضی ها تعجب کنن
در ضمن پیروزی آقای احمدی نژاد رو هم به طرفداران ایشون تبریک میگم
الهی حول حالنا الی احسن الحال
امتحانات پایات ترم شروع شده و وقتم خیلی خیلی کمه
دو هفته ای بود که حالت تهوع داشتم و اصلا اوضام خوب نبود
یه خورده نگران کبدم شده بودم
ولی خدا رو شکر جواب آزمایشم رو که گرفتم خیالم راحت شد(آخیش)
تازه فهمیدم به یه گیاهی حساسیت دارم و همون باعث تهوع و آبریزش بینی و عطسه در من شده بود
و اصلا میلی به غذا خوردن نداشتم به همین خاطر وزنم هم کم شده بود
فصل بهاره دیگه .........................![]()
باز هم لطف خدا شامل حال من شد
الان که اینارو دارم می نویسم تازه رسیدم خونه
رفته بودم سیدخندان برای دریافت جواب MRI خودم که از شکم و لگن انجام دادم
که خدا رو شکر عالی بود و هیچ اثری از سرطان در بدنم دیده نشد
البته وقتی که از دستگاه بیرون اومدم دکتر رادیولوژیست گفت باید یه سونوگرافی هم از کبدم انجام بدم چون به کبد مشکوک هستیم
اولش یه خورده نگران شدم!
ولی سونو رو انجام دادم و اونم عالی بود
بعد که راجع به کبدم از دکتر پرسیدم گفت من انتظار داشتم تعداد زیادی تومور در کبد ببینم که این طور نبود و هیچ چیزی ندیدم و این برای من مشکوک بود.
ضمناً جواب آزمایش خونم هم عالی بود....
آنزیمهای کبدی بازهم با رژیم مناسب غذایی پایینتر آمده بود(123) و تومورمارکر CEA هم در رنج طبیعی بود(3/1)
خدایا تو را شکر می گویم که مرا قوی و مبارز و صبور خلق کردی
شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت![]()
امروز یه اتفاق خیلی خوب برام افتاد![]()
حدس بزنید چیه؟
امروزکاری رو که خیلی وقت بود دنبالش بودم رو بدست آوردم و توی یکی از مدارس دولتی مشغول به کار شدم و به جرگه فرهنگیان پیوستم![]()
البته در کنارش درسم رو هم می خونم
تعجبی نداره این خوشحالی چون تواین زمونه که بیکاری بیداد میکنه این جور کارها خیلی کارن اونم با لیسانس و فوق دیپلم
خدایا تورا بخاطر این همه الطافی که نسبت به من داری شکر میکنم
حتما حکمتی داره که من به این بیماری هم مبتلا شدم
البته به نظر من این هم جزو الطاف خدا نسبت به منه
پس بیایید هیچگاه از خدا نا امید نشویم
پس بیایید هیچگاه از زندگی نا امید نشویم
پس بیایید خوب زندگی کنیم
بیایید شاد زندگی کنیم
خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگریخیلی وقته که خاطره ننوشتم
راستش الان هم که دوباره دست بکار شدم یه دلیل داره....
چند شب پیش وبلاگ یکی از عزیزان که اون هم مشکل منو داره رو خوندم و هوس ادامه دادن خاطراتم رو کردم...
الان حدود 9 ماهه که شیمی درمانیم تموم شده
باور کنید وقتی اسم شیمی درمانی میاد تموم موهای بدنم سیخ میشه! ایناها..(دیدید؟)
استرس و نگرانی تموم وجودمو میگیره و تنها یه سواله که ذهنمو پر میکنه...
ایا بیمار ی من دوباره عود میکنه؟ ایا من دوباره مجبور به شیمی درمانی میشم؟
باور کنید من هر چقدر که راجع به بد بودن شیمی درمانی بگم کم گفتم
از حالت تهوع بسیار شدید و خسته کننده تا ریزش تموم موهای بدن و .. ..
ولی من همچنان قوی ام
من دارم با سرطان مبارزه میکنم
تا خستش کنم... تا مجبورش کنم دست از سر من برداره
من کوتاه نمیام...
من در این مدت زندگی کاملا آرام و بی دردسری داشتم ولی دست از مبارزه که بر نداشتم هیچ...حتی دو برابر تعداد آزمایشی که دکتر بد اخلاقم در نظر گرفته بود انجام دادم
که خوشبختانه تا الان همه خوب بودن بجز یک مورد که انزیم کبدی ام(alkalin phosphatas ) تا 216 بالا رفته بود که با رژیم غذایی 15 روزه ایی که خودم طراحی و با کمک خواهر گلم و مادر دلسوزم اجرا کردم آن هم فعلا پایین آمده(البته هیچ کاری تا خدا نخواد انجام نمیشه)
رژیمم را مینویسم شاید بدردتان بخورد
1) خوردن گوشت (قرمز-مرغ-ماهی) مطلقا ممنوع
2) خوردن برنج مطلقا ممنوع
3) خوردن نان مطلقا ممنوع
4) خوردن تخم مرغ مطلقا ممنوع
5) خوردن انواع کلم در کنار حبوبات پخته بعنوان وعده های غذایی
6) خوردن 3 فنجان قهوه در روز
7) خوردن انواع اب میوه های طبیعی و سبزیجات خام
8) خوردن سیر بهمراه وعده های غذایی
9) خوردن سرخ کردنی به هر شکل مطلقا ممنوع
10) خوردن زیتون فراوان و عرق کاسنی
باور کنید کار هر کسی نیست این رژیم.برای من هم خیلی سخت بود ولی مجبور بودم و خوشبختانه نتیجه هم داد
البته یکی از نتایجش هم کاهش وزن 7 کیلویی بود که باز هم به نفع من شد
البته نکته بسیار مهم اینه که این رژیم یه سری عوارض احتمالی هم داره مثل کم خونی و کمبود ویتامین بویژه B12 که با خوردن میوه ی فراوان تا حدودی جبران میشه
البته از نظر خیلی ها این نوع رژیمها درست نیست
خوب.... من نمی توانستم دست روی دست بگذارم و شاهد از دست رفتن کبدم باشم
لازم به ذکره که دکتر بنده یه خورده بیش از حد بد اخلاقه و به قول یکی از پرستارام باعث شرمندگیه که اون اقا دکترمه
و همین اقا به خاطر همین کارم در پرونده ام نوشت : رضایت بخش است.
در طول این مدت یه اتفاق خیلی ناراحتم کرد
و اون در گذشت یکی از دوستای صمیمی بیمارستانیم بود که این اواخر اوضاعش خیلی وخیم شده بود و اون هم به نظر من بدلیل مصرف مواد مخدر بود که برای تسکین دردش استفاده می کرد(روحش شاد)
شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت![]()
عمل دوم را هم انجام دادم.اين بار 5/1 ساعت توي اتاق عمل بودم بر خلاف عمل اول كه 4-3 ساعت طول كشيد.
اين عمل هم با وجود دشواري ولي با موفقيت انجام شد.و من پس از 6 روز از بيمارستان ترخيص شدم.
همچنين قرار شد پس از بهبودي نسبي براي شيمي به بيمارستان مراجعه كنم.
وقتي كه براي دوره ي اول شيمي درماني وارد بخش شدم پرستارهايي كه مرا مي شناختند شوكه شدند!
چون حال مرا خوب شده مي دانستند.
خوشبختانه دكتر جراح توانسته بود تومور را بطور كامل از كبدم خارج كند و اين جاي خوشحالي داشت.
من بايد 12 دوره شيمي درماني انجام مي دادم البته با داروهايي متفاوت از دوره ي اول.
نام دارو cmpto بود.دارويي بسيار قوي و با عوارض فراوان.ازجمله حالت تهوع شديد- ريزش مو- بي اشتهايي و ...
دوره ي اول خيلي بد بود.تقريبا روزي 15-10 بار حالم بهم مي خورد.
ضمنا من بخاطر بي اشتهايي 3 روزي رو كه بيمارستان بودم غذا كه هيچ حتي اب هم نمي خوردم.
روزهاي بدي بود ولي گذشت...........................
بدنم كم كم به داروها داشت عادت مي كرد.
ضمن اينكه من همچنان محكم و با روحيه و اميدوار بودم وهستم و خواهم بود.
الان كه دارم اينها رو مي نويسم 1 ماه ميشه كه 12 دوره ي شيمي تموم شده و موهامم كم كم داره در مياد.اره قربونش.............
جواب تمام ازمايشات و سي تي اسكن هم بسيار خوب بوده.
جمله اخري هم كه به دكترم گفتم و مورد تحسين او قرار گرفتم اين بود:
6 ماه شيمي شروع شد و دوره ها پشت سر هم ميومدن و ميرفتن.
ولي چه شيمي درماني ييييييييييييييييييييي كه سيزده بدر!باور كنيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مگه دوستاي تو بيمارستانم و پرستاراي اونجا مي گذاشتن به من بد بگذره!
پرستارها"كه همينجا جا داره ازشون يه تشكر گرم صميمانه و خالص بكنم.
انشا ا.. هر چي از خدا مي خوان بهشون بده.
هر شب با پرستارها و بچه ها مي نشستيم ورق بازي و جك گفتن و بگو بخند!
البته پرستار ها هم با همه كس اينجوري نبودن. همش به خاطر روحيه ي خوبم و بي خيالي!!!
جواب ازمايشها هم همه خوب بود.
و..................6ماه تموم شد.
ازون به بعد فقط براي دادن ازمايش و چك اپ مي رفتم بيمارستان(3ماه يكبار)
و ورزش هم مي رفتم بطور مرتب.
ازمايشها همه خوب بودن فقط يه انزيم كبدي بنام alkalin phosphates بود كه مقدارش هر بار بالاتر مي رفت! سونوگرافي و سي تي اسكن هم چيزي نشون نمي داد!
تا اينكه 1 سال گذشت.
يعني خرداد ماه امسال ازمايش تومور ماركرم بالا رفت و بعد از MRI فهميديم كه متاستاز داده به كبدم يعني سرايت كرده به كبدم! و يه تومور 5/2 سانتي تشكيل داده.
شوكه شدم!چون وضع من نسبت به بقيه زمين تا اسمون فرق مي كرد.
بيشتر ناراحتي من از ناراحتي پدر و مادرم بود.
پس دكترم گفت هر چه سريعتر بايد به جراح مراجعه كرده وعمل كنم.
جراحم دو روز بعد برام وقت عمل زد چون كبد عضو تردي هست و هر چه ديرتر اقدام ميكردم ناحيه ي درگير گسترده تر مي شد.
پس من اماده ي عمل دوم شدم.
ادامه دارد..................
سعي كن تو زندگيت مثل زود پز باشي يعني تو اوج زماني كه جوش مياري سوت بزني!!!
سوالات من درباره ي جواب ازمايش بي نتيجه بود!تا اينكه خودم دست به كار شدم شروع به ترجمه ي جواب ازمايش كردم تا اينكه رسيدم به كلمه ي adenocarcinoma (غده ي سرطاني)
اولش كمي جا خوردم ولي چون امادگيشو داشتم زياد ناراحت نشدم!!
بله!من به سرطان روده ي بزرگ مبتلا شده بودم!
اون لحظه همه انتظار داشتن من گريه كنم يا داد بكشم يا.... ولي از اونجايي كه من روم خيلي زياده اصلا هيچ عكس العملي نشون ندادم و چون مانند اكثر مردم(متاسفانه) اطلاعات زيادي راجع به بيماري نداشتم شروع به تحقيق از اينترنت كردم.....
نمونه اينكه امروز(16/10/86) دم دكه ي روزنامه فروشي ايستاده بودم كه روزنامه فروش پرسيد: ببخشيد!ابروها و موهات رو خودت تراشيدي؟؟؟
منم گفتم نه!شيمي درماني كردم
پرسيد:چي هست؟
گفتم: براي درمان سرطان.........
پرسيد چجوري ادم مبتلا ميشه؟از طريق جنسي؟؟؟
من كه جا خورده بودم گفتم: نه بابا و براش توضيح دادم.
پرسيد: حالا درموني داره؟
گفتم:اره و....................اومدم خونه!!!
متاسفانه مردم ما اطلاعات زيادي راجع به اين بيماري ندارند وفكر مي كنند هر كي سرطان بگيره 100% مردنيه!!!
حتي نحوه ي درمان يا پيشگيري رو هم نميدونن!
مثلا اگه من خودم قبل از ابتلا مي دونستم كه رژيم غذايي چقدر تاثير داره يك سال اول تو خوابگاه دانشگاه همش سوسيس و كالباس و ساندويچ و پيتزا نمي خوردم
مقصر اصلي به نظر من تو اطلاع رساني رسانه و وزارت بهداشته!!!
اگه تلويزيون به جاي اينكه هر روزبگه كه مثلا فلان حزب چه سخني از خودش ول كرده و حرفاي مفت يه عده اي و يه مشت برنامه هاي مسخره ي بيخود رو پخش كنه روزي نيم ساعت راجع به اين قبيل بيماريا اطلاع رساني كنه اولا اين قدر هزينه ي درمان رو دست مردم و دولت نميمونه ثانيا مردم اين همه گرفتار نميشن
البته مردم حق دارن!!
تا حالا نشده تلويزيون يه فيلم نشون بده يكي كه سرطان داره خوب شده!انگار هر چي نقش اضافه تو فيلم هست و مي خوان يه جوري حذفش كنن سرطان مي گيره و ميميره!!!!!!!
پارسال من توي بيمارستاني كه شيمي مي كردم شلوغ نبود ولي امسال صبح ها توي درمونگاه انكولوژي جاي سوزن انداختن هم نيست! حتي بعضي روزا تخت واسه بستري شدن كم مياد!!!!!
اخيش حرفاي دلمو زدددددددددددددم
ادامه ي داستان در پست بعدي..........
شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت!!!
خلاصه اون روز ما رفتيم خونه ي خاله.
ساعت 9-8 شب بود كه سمت راست شكمم درد گرفت(بسيار شديد) طوري كه مجبور شديم فوري به اورژانس مراجعه كنيم.
دكتر اومد منو معاينه كرد و تشخيص اپانديس داد و قرار شد تا ساعت 11 كه منو به اتاق عمل ميبرند چيزي نخورم.
مني كه تا اون موقع رنگ اتاق عملو نديده بودم خيلي اضطراب داشتم.
اصلا متوجه نشدم كي بيهوش شدم.
يواش يواش داشتم بهوش ميومدم.درد بسيار شديدي احساس مي كردم كه بعدا فهميدم نه تنها بخاطر عمل اپانديس بوده بلكه بخاطر بيوپسي روده هم بوده!
اون شب هرچي التماس به پرستارها كردم براي تزريق مسكن افاقه نكرد.
معمولا افرادي كه اپانديس عمل مي كنند يك روز بعد ترخيص مي شوند ولي من يك هفته ايي بود كه در بيمارستان بودم و هر چي از دكترم مي پرسيدم چرا؟فقط مي گفت اپانديس نبوده و بايد يه عمل ديگه انجام بدم.
حتي يه شب كه بابام گفت دكتر براي عملت 2 ميليون تومن خواسته من زدم زير گريه!نه براي پولش
بلكه من پيش خودم مي گفتم چي شده كه دكتر اين همه پول براي عمل خواسته!
ولي..............................ولي افسوس كه بابام بد برداشت كرد..................................
بلاخره جواب بيوپسي اومد و دكتر گفت بايد عمل كنم!
اولش دكتر به من گفت روده ات عفونت داره و بايد يه كمشو ببريم.
عمل دوم رو هم انجام دادم و همچنان من ممنوع الغذا بودم(npo)
بلاخره يك هفته بعد پس از 17 روز از بيمارستان ترخيص شدم!
بسم الله الرحمن الرحيم
من امير هستم 21 ساله و مي خوام خاطرات و برداشتهاي خودم از سرطان رو توي اين وبلاگ بنويسم خوندن اين مطالب شايد براتون جالب يا به درد بخور باشه.
الان كه شروع به نوشتن كردم نميدونم از كجا بايد شروع كنم.اصلا ميدوني چيه؟ راستش رو بخواهي من زياد اهل خاطره نويسي نيستم.براي اينه كه الان نوشتن برام سخته ولي مطمئنا عادت مي كنم.
پس بسم ا...
اول از يه كم قبل ترش شروع مي كنم يعني سال 83 سالي كه قبول شدم دانشگاه.اون سال من امتحانات نهايي رو بخوبي پشت سرگذاشتم و با توپي پر سر جلسه ي كنكور نشستم و قبول هم شدم.البته ناگفته نمونه كه رشته ي من الكترونيك بود.
خلاصه من وارد دانشگاه شدم و مثل همه شروع به تحصيل كردم.اوائل فقط به فكر درس خواندن بودم ولي كم كم جو خوابگاههاي پسرونه و مجردي و الافي منو عينهو سگ هار گرفت.
ترم دوم بودم كه با يه بنده ي خدايي(...) اشنا شدم و پاك يادمون رفت كه اصلا براي چي اومديم دانشگاه!
اوضاع به همين منوال ميگذشت كه اقا خرگوشه به اقا شيره گفت...
اوه اوه ببخشيد جو داستان منو گرفت كجا بودم؟اها
تا اينكه ماه رمضون سال 84 رسيد.منم كه طبق معمول روزه هامو مي گرفتم.
ولي.................... خراب كردم .
روز دهم اذر ماه بود(تقريبا دو هفته بعد) كه خونواده ام اومدن شهري كه من درس مي خوندم و از اونجا به خونه ي خاله ام كه در شهر ديگري بود رفتيم.من رفتم چون الان سريال طنز شبكه سه شروع شد پس تا بعععععععععععععععععد


